روایت اول:
پوست دنبه یافت شخصی مستهان / هر صباحی چرب کرد سبلتان؛
در میان منعمان رفتی که من / لوت چربی خورده ام در انجمن
دست در سبلت نهادی در نوید / رمز یعنی سوی سبلت بنگرید
کاین گواه صدق گفتار من است / وین نشان چرب و شیرین خوردن است
چون شکم خود را به حضرت در سپرد / گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دویدند، او گریخت / کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد / آبروی مرد لافی را ببرد
گفت: «آن دنبه که هر صبحی بدان / چرب میکردی لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود / بس دویدم و نکرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت / رحم هاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند / تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام / بی تکبر راستی را شد غلام
[مثنوی، دفتر3، بیت732]
روایت دوم:
مردی در خانه تکه پارچه ای چرب کرده داشت و هنگام خروج از خانه با این پارچه سبیلش را چرب میکرد. وقتی اهل ده از او میپرسیدند: «چی خوردی؟» میگفت: «پلو.» و هر روز کارش همین بود.
یک روز گربه ای می آید و پارچه چرب را میبرد. بچه مرد جلوی مردم به باباش میگوید: «بوو، بوو، سبیل چرب کنت را گربه برد.»
[تمثیل و مثل
، ج2، ص52]
روایت سوم:
مردی بود که هر روز در خانه اش کمی آب و فلفل میخورد و بعد کمی روغن به لبهایش میمالید و بیرون میرفت و به مردم میگفت: «امروز یک مرغ خورده ام.» روز دیگر میآمد و میگفت: «گوسفند خیلی چربی خورده ام.» و به این ترتیب هر روز پز خوراک نخورده را به مردم میداد. از قضا یک روز یک نفر از پشت دیوار خانه اش عبور میکرد. نگاه کرد دید مردک کمی آب و فلفل درست کرده و مشغول خوردن است و آخر سر هم لبش را با روغن چرب میکند. دانست که این مردک دروغ میگوید و همین که آمد بگوید چه خورده است مشتش را باز کرد و گفت: «شام شب توی خانه اش نیست، اما چه پزی میدهد.»