فرهنگ عامیانه ایران
جستجو:     جستجوی پیشرفته
مرور موضوعی:
ارسال حکایت | همکاری با حکایتهای زون

عرق مولانا

 
مشاهدات: 691
آرا: 0
زمان افزوده شدن:
08 May, 2008
توسط: زمانی .

  
زمان آخرین ویرايش:
08 May, 2008
توسط: زمانی .
مولانا عضدالدين سخت سياه چرده بود. شبي مست در حجره رفت شيشيه مداد از ديوار آويخته بود درش بر آن زد و بشکست. فرجي سپيد داشت، پشتش سياه شد. صبح فرجي را پوشيد و آن ساهي نديد و به دستگاه مولانا قطب الدين شيرازي رفت. اصحاب او را يا نظر اوردند. يکي گفت: اين چه رسواييست؟ ديگري گفت: اين رسوايي نيست عرق مولاناست.
از همین دسته
document رویش به تو بود!
document ستم، بر ستم پیشه، عدل است و داد
document اختیار ریش خود را دارم
document قبا تنگ میشود
document صدایش صبح به گوشِت میرسه
» نوشتارهای بیشتر



RSS